روزها و سوزها

در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم

نیمه شب است... ساعت چند است؟ نمی دانم... فقط همین را می دانم که هیچ صدایی نیست جز خش خش جاروی رفتگری که آرام آرام از پشت پنجره دور می شود... صدای بادی که خودش را به پنجره می کوبد و صدای وز وزی که توی گوشم می پیچد و به گمانم باید صدای سکوت باشد...

امروز چندم است؟ امروز چند شنبه است؟ نمی دانم... اصلا چه فرقی می کند که چند شنبه باشد؟ دلت که گرفته باشد همه‌ی روزها می توانند یک عدد داشته باشند و مال یک فصل باشند ... توی دنیایی که همه چیز آن نسبی است تقویم ها بیکارند... فقط می دانم که دو هفته و سه روز است که نیستی... دو هفته سه روز است که قرص هایت را نخورده ای ... دو هفته و سه روز است که موهایت را شانه نزده ای ... دو هفته و سه روز است که آن ژاکت سوسنی زیبایت را نپوشیده‌ای ... دو هفته سه روز است که سماور خانه ات خاموش است و کسی شماره ات را نمی‌گیرد... دو هفته و سه روز است که به مادرم زنگ نزده ای بپرسی: امروز چندم است؟ چقدر تا محرم مانده؟

و من دو هفته و سه روز است که دیگر از زنگ تلفن ها نمی ترسم... از دیر رسیدن به وقت ملاقات نمی ترسم... از بوق ممتد دستگاه... از صدای نفس های به شماره افتاده ...از کبودی دست هایت نمی ترسم... دو هفته و سه روز است که از اخرین بار که دستم را میان دستت فشردی می گذرد... دو هفته و سه روز است که از آخرین باری که گریستی می گذرد ... دو هفته و سه روز است که به اندازه تمام کودکی هایم با رفتنت پیر شده ام...

کجای این روزها ایستاده ام ؟ نمی دانم ... اما روز نیست ...همه اش شب است. نیمه شب هایی سرد و ساکت. سرد است ... خیلی سرد... درد که بزرگ باشد فقط سکوت آن را می فهمد. توی خودم مچاله می شوم... گوشه ای کز می کنم ... دلم می خواهد خودم باشم و خاطرات و تنهایی.

یادم باشد لباس تیره نپوشم رنگ تیره را دوست نداشت... یادم باشد موهایم را سفت نبندم می‌گفت موهایت می ریزد... یادم باشد برایش عطر بخرم... عطر خیلی دوست داشت... یادم باشد برایش یک بسته سنجاق بخرم... یادم باشد برایش از آن شکلات هایی که دوست داشت بخرم... یادم باشد...

یعنی واقعا رفت؟! باید یادم بماند که دیگر نیست؟!

چقدر باید قوی بود؟! بیشتر ازین که نفس می کشم؟ ...که راه می روم؟ که احساس گرسنگی می‌کنم؟... که زندگی می‌کنم؟!

کاش یک نفر بنشیند کنار دلم... فقط بنشینند و با او یک دل سیر گریه کنم...دلداری نمی خواهم... یک نفر که بگوید: هی رفیق تا آخرین هق هق گریه هایت روی من حساب کن...

ساعت چند است؟ چقدر مانده تا پایان پاییز؟ من چقدر خسته ام...

*سفر بخیر مادربزرگ...

نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط لیلی نظرات () |

Design By : Night Melody